تبليغاتX

‌فبشر عبادی الذین یستمعون القول و یتبعون احسنه - پس بشارت ده به بندگان من ٬ خردمندان آنانند که به سخن گوش فرا می دهند و بهترین آن را پیروی می کنند . آیه ی ۱۸ سوره ی مبارک زمر

اینجا سرزمین آفرینش است

جهان عشق است و دیگر رزق سازی ٬ همه بازیست الا عشق بازی

یک سال از درگذشت استاد ابراهیم کریمی گذشت ٬ نوشته ی یک سال پیشم را می خواندم تا شاید پاسخ معماهایی را که نوشته بودم بدست آورم !

حل نشده بودند ٬ هیچکدام حل نشده بودند ٬ هر معما هزار معما شده بود !

جهان پر است از رازهایی که با آدم ها متولد می شوند ٬ رازهایی که با مردن انسان ها نه تنها نمی میرند بلکه به عنوان یک نشانه از وجود آدمیت همیشه در تاریخ باقی می ماندد .

انسان ها با مرگ نمی میرند ٬ تنها به رازهایشان می پیوندند ٬ جزئی از رازها می شوند و جهان را می سازند .

ساره دلش می خواست راز رفتن و یا آنگونه رفتن استاد ابراهیم کریمی را بداند !

و بی گمان می دانست که استاد کریمی جزئی از رازهایش شده است ٬ جزئی از اندیشه هایی که در همه ی حیاتش بر پیکر ناساز بشریت می تراشید .

مسیرهایی که در زندگی می رویم جزئی از هستی ماست ٬ ما را از پیمودن هیچ گریزی نیست ! مسیر زمانی ساخته می شود که در آن گام بر می داریم !

 درست مثل اندیشه ها ٬ اندیشه ها زمانی فهمیده می شوند که پا به دایره ی زبان باز کنند .

راز نور ستارگان را شنیده اید ؟ 

ستارگان نمی میرند ٬ مرگ ستاره ها زایش نور است ! هر مرگی زایش نوری ست !

اگر نور مردن انسان ها را نمی بینیم ٬ تفاوت در نگاه های ماست نه مرگ انسان ها و ستارگان !

شمع هایی که برای استاد کریمی روشن کرده بودیم هنوز روشن است ٬ مثل شمع هایی که برای صفورا روشن کردم تا نمیرد !

شمع ها هیچ وقت خاموش نمی شوند ٬ خداوند هیچ وقت نمی میرد و نور هیچ وقت تاریک نمی گردد ٬ اینها گوشه ای از رازهایی ست که در این یک سال فهمیدم !

ایستادن و به مسیر نگاه کردن ٬ سوال کردن ٬ خوش رقصیدن ٬ و حتی گاهی خندیدن از ته دل ٬ و گریستن در سکوت شب سردی که دلتنگ ترانه ی تولدت شده ای ٬

همه ی اینها رازهایی ست که با تو متولد شده اند و تو مسئول پیدا کردن آن هایی !

ستاره های ما به نور بدل می شوند ٬ درست همان روزی که رازهایمان را پیدا کرده باشیم ٬

مثل استاد کریمی که رازهایش را پیدا کرد و به انها پیوست ٬

مثل مادرم که نگاه پریشانش روز آخر آرام بود ٬

مثل مادربزرگم که آفتاب نزده بی هیچ تاملی رازهایش را در آغوش کشید ٬

رازهای انسان های بزرگ است که جهان ما را ساخته اند ٬ رازهای ما در جهان پراکنده اند .

و روزی جهان پاسخی برای رازهای ما پیدا خواهد کرد ٬ روزی که همه ی رازها به هم می پیوندند !

سعید وفا / آذر۸۸

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 1:47  توسط آبان  | 

زن کامل کننده ی بشریت است . مادران نقطه ی آغاز آفرینش است . و مادربزرگ ها شیرین ترین ترانه ای که خدا سروده است  .

صدای تو نقطه ی آغاز کلام بود . نگاه آرامت سرچشمه ی همه ی دریاها ٬

و لرزش دستان ات دل لرزان ما بود که نکند روزی دیگر نباشی !

تو جاودانه ای اما ! تو سرودی که هیچگاه نخواهد مرد ٬ تو ترانه ای که بی مرگی بقای ذات اوست ٬

خبر رفتن تو از میان آدمیان آخرین غم رفتن مادربزرگ ها بود . بعد از تو کدام مادربزرگ را دوست داشته باشیم ؟ 

تو را تا زنده ام دوست می دارم ٬ و به یادت خواهم بود ٬ و به یاد مادربزرگ های دیگری که دوستشان داشتم .

تو شاید رفته ای ٬  جهان اما ٬ هنوز پر از مادربزرگ هایی ست که زیباترین لحظه ی زندگی شان ٬ لبخند های ماست .

سعید وفا / آبان ۸۸

( تلخ ترین خبری که در همه ی زندگی ام در آبان شنیده بودم درگذشت نیکو خردمند بود . یک سالی است که چرخ گردون همه ی مادربزرگ هایی که دوستشان داشتم را از من گرفتند ٬ مهری مهرنیا ٬ پروین سلیمانی و امروز نیکو خردمند ٬ برای هر سه آنها فاتحه بخوانید )

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 13:53  توسط آبان  | 

فردا ٬ صبح که بشود ٬ تو مرا بیدار خواهی کرد ؟!

هدیه ات را این بار از آسمان برایم فرستادی ٬ زمانی که فریاد زنان به حیاط آمدم و قطره ای باران بر پیشانی ام نشست .

چه کسی مرا خواهد بوسید ؟

پیرمرد می گفت پیشانی مقدس ترین است ٬

تو مرا بوسیدی ٬ پیشانی ام را ٬ گونه ام را ٬ چشمان خیسم را !

آسمان را با ابرها برایم آزین بستی و زمانی که به ابرها نگاه کردم ٬ بوسه های تو بود که از آن ها بر صورتم نشست !

صدای تو در گوشم می پیچد : " لبخند بزن ٬ لبخند بزن "

دیشب همه اینجا بودند ٬ تو هم بودی ٬ بودی چون هیچ لحظه ای نبودت را ندیدم ٬ موقع خداحافظی ماشین دایی ناصر پیچید و رفت ٬ مامان بزرگ اون تو نبود ٬ دلم گرفت ! دیدن ماشین دایی ناصر بدون مامان بزرگی که نگاهش کنی خیلی سخته !

مامان بزرگ هم اینجا بود دیشب ٬ اما با ماشین دایی ناصر برنگشت . اینجا بود چون تو اینجا بودی

 برای ما دعا کن 

دعایمان کن که روزهایمان بی معرفت نگذرد و روزگارمان بی اعتقاد نشود !

که دنیا همه ی آرزوی ما نشود ٬ و زیستن نهایت خواسته هامان !

که اسیر دست بدخواهان نشویم و گرفتار اندیشه ی بددلان نگردیم !

که خدایمان یکی باشد و ایمانمان یکی ٬ و از هیچ نترسیم جز بی ایمانی !

دعایمان کن که سخت محتاج دعایم !

۲۴ آبان ۱۳۸۸ / سعید وفا

یک نوشته هم ساره عزیزم تقدیم کرده بود که لیینکش اینجا هست ( دیوانه بازی )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 2:4  توسط آبان  | 

 

پيش از شما / به سان شما / بی‌شمارها / با تار عنكبوت / نوشتند روی باد / كين دولت خجسته‌ی جاويد زنده باد - استاد شفيعی كدكنی

تو را از رفتن هیچ گریزی نیست ٬ همچون نیاکان بی شرمت .

قسم به رنگ سبز فریاد ما ٬ روزی خواهی رفت

قسم به سپیدی آسمان شهر روزی خواهی رفت .

و قسم به رنگ سرخ خون جوانان ٬ ظلم پایدار نخواهد ماند .

شیون زنان بی پناه اما شجاع ٬ بانگ تکبیر جمهور مردم ٬ شعله ی آتش و گریه های بی امان ما از حجم آلوده ی هوایی که تو ساخته ای . همه و همه سوگند می خورند که تو روزی خواهی رفت .

و ما آن روز را انتظار می کشیم ٬ ما آن روز را نقاشی می کنیم ٬ آن روز را متولد خواهیم ساخت

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 17:27  توسط آبان  | 

به ابرها نگاه کنید ٬ ابرها شگفت انگیزند !

به ابرها خیره شوید ٬ ابرها پیام رسانند ٬ معجزه گرند ٬ پر تجربه اند .

دعا کنید ٬ دعای خود را زمانی از خدا بخواهید که صدای غرش ابرها را می شنوید و یقین داشته باشید .

یقین داشته باشید  باران که ببارد خداودند حرف های شما را شنیده است ٬ ابرها پیام رسانند .

ابرها پر از اسرار عجیبند ٬ به دنیا آمدن کودک ٬ از دنیا رفتن مادر ٬ باز شدن غنچه ی گل سرخ را از زبان ابرها باید شنید .

من یقین دارم ابرهای آسمان شهرم زیباترین ابرهای جهان است . ایمان دارم به روز رفتن ٬ زمانی که ابرها بر فراز آن دشت آشنا گرد هم می آیند و نور می بارد از میان دستانشان .

ابرها سایه ی خداست . می آیند تا نگاه تو را به آسمان خیره کنند ٬ آسمان حیاط خانه ی خداست .

آن روز در آسمان ٬ ابری نبود ٬ با آرش در خیابان قدم می زدیم که ابرها آسمان را گرفتند ٬ باران بارید . با اشاره ی دستان او به آسمان نگاه کردم ٬ از میان ابرها نور می بارید ٬ از میان سایه ی خدا نور می بارید . زمانی که برگشتیم همه چیز تمام شده بود . ابرها او را با خود برده بودند .

و روزی که جسمش در زمین آرام گرفت ٬ در میان سرمای بهمن ٬ هوا بهاری شد و ابرها  باران باریدند ٬ ایمان دارم که این ابرهای اسرار آمیز چشمان بینای خداست .

و در تیر ماه که مادرش را صدا زده بود ٬ در میان گرمای تابستان ناگهان ابرها آمدند و باران آوردند .

اینگونه است که من ایمان دارم به این ابرهای معجزه گر ٬ سایه ی رحمت خدا بر زمین .

در کودکی خدا را به شکل ابر می پنداشتم و امروز یقین دارم خداوند توده ی ابرهای به هم فشرده است زمانی که باران از آن می بارد ٬ خداوند همه است و هیچ نیست .

به ابرها نگاه کنید ٬ نقشه ی راه را خواهید یافت . شما را هدایت می کنند  ٬ ابرها هدایت گرند .

سعید وفا / آبان ۸۸

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 15:47  توسط آبان  | 


من برای تولالایی میگم ؛ توبخواب , بخواب هستی ام !
از فردا همه ی هستی مادر توست ؛ همه ی هستی پدر تو . خدا که بزرگترین است سایه به سایه , گام به گام همراه تو خواهد بود


توکودک نیستی  , تو امروز , درست همین امروز بزرگ شده ای . تو به بزرگی دنیایی هستی که هنوز یک سال نشده بر آن قدم گذاشته ای !


چشمانت را آهسته ببند , صدای قلب مادرت را خواهی شنید
چشمانت را ببند . نگاهش را خواهی دید
و نوازش گرم دستانش را بر گونه ات احساس خواهی کرد !


مادرت به تو نزدیک است , حتی از خدا هم به تو نزدیک تر است

نگاهش را , صدایش را , نوازش دستانش را در این دنیای تاریک جستجو نکن !  
تنها کافی ست لحظه ای چشمانت را بر جهان سرد ما ببندی ٬

مادرت تو را در آغوش خواهد گرفت و گونه های سردت را خواهد بوسید .

امروز صبح که از خواب بیدار شدی گونه هایت پر از عطر بهشت بود .

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 2:11  توسط آبان  | 

مگر قرار نگذاشته بودیم تو مرا دوست بداری و من گل های داوودی را ؟

من که هر روز به شوق عطر داوودی ها بیدار می شوم ! تو چگونه است که صدای مرا اینقدر زود فراموش کرده ای !

مگر قرارمان نبود که باران ببارد و زیر پتوی آفتاب خورده ای که در ایوان تنها مانده بود با هم چای بخوریم و من مخفیانه دستانم را بر شانه های تو بگذارم ؟

نه ! نه " ح " هیچ قراری بین ما نبود ! هر چه بود از نفس بیمار من بود .

چه بی شرم  بودم من ٬ زمانی که می خواستم عشقت را بدزدم .

و تو بی رحم ٬ زمانی که قلب مرا دزدیده بودی !

قرار بود رنگ موهای تو مشکی باشد ٬ مثل پرهای کلاغ !

و من قار قار کنم ٬ مثل جوجه های کلاغ

نه ! انگار هیچ قراری بین ما نبود " ح "

هیچ قراری نبود و من بی شرمانه تو را دوست داشتم !

هیچ قراری بین ما نبود و من تو را برای خود دلبسته بودم . نقشه کشیده بودم زمانی که همه خوابند ٬ زمانی که گوشه ی پنجره ی اتاقت باز مانده است تو را بدزدم .

همچون کلاغی که بی رحمانه گوشواره از گوش دخترک می کشد ٬ تو را می خواستم از او بدزدم ! 

کلاغ زخمی می ساخت بر وجود دخترک ٬ و من بر پیکره ی بشریت زخم می زدم " ح "

من از روزی که تو را خواستم ٬ همه ی انسانیت را ٬ شرف را ٬ زیر پا گذاشتم !

من تو را نمی خواستم ٬ نفس بیمارم را می خواستم . و نفس بیمار ٬ غافل از همه چیز هر روز برایم دام می چید .

امروز صبح خوابت را می دیدم " ح " ٬ روی کاغذ برایم چیزهایی کشیده بودی . و هنوز با من قهر بودی که با دستانت مرا به سوی خود کشاندی .

و این تلفن لعنتی زنگ زد ٬ زنگ زد " ح " ٬ زنگ زد و نگذاشت تو را ببینم .

گمان می کردم فراموشت کرده ام ٬ اما زمانی که از خواب پریدم و قلبم می زد فهمیدم هنوز تو را دوست دارم ٬ حتی اگر در بیداری دستانت را به سویم دراز نکرده باشی .

" ح " تو را دوست دارم ٬ دیگر نمی خواهم تو را داشته باشم ٬ دیگر نمی خواهم تو را بدزدم ٬ تنها می خواهم تو را دوست داشته باشم .

تو جزئی از تاریخ منی ! مگر می شود تو را دوست نداشت !

" نگاه اولیوس " را گوش می کنم ٬ مگر می شود گوش داد و به یاد تو نبود ٬ سرمایی که با دیدن چشم های سیاه تو از بین می رفت در خاطرم نقش می بندد !

همه ی موسیقی های دنیا را هم اگر می خواستی برایت جمع می کردم .

" ح " من دلتنگم ٬ مشق دلتنگی ام را هزار بار نوشته ام ! جریمه ام تمام نشد ؟

سعید وفا / مهر ۸۸

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 1:11  توسط آبان  |