
|
|
|
|
|
جهان عشق است و دیگر رزق سازی ٬ همه بازیست الا عشق بازی یک سال از درگذشت استاد ابراهیم کریمی گذشت ٬ نوشته ی یک سال پیشم را می خواندم تا شاید پاسخ معماهایی را که نوشته بودم بدست آورم ! حل نشده بودند ٬ هیچکدام حل نشده بودند ٬ هر معما هزار معما شده بود ! جهان پر است از رازهایی که با آدم ها متولد می شوند ٬ رازهایی که با مردن انسان ها نه تنها نمی میرند بلکه به عنوان یک نشانه از وجود آدمیت همیشه در تاریخ باقی می ماندد . انسان ها با مرگ نمی میرند ٬ تنها به رازهایشان می پیوندند ٬ جزئی از رازها می شوند و جهان را می سازند . ساره دلش می خواست راز رفتن و یا آنگونه رفتن استاد ابراهیم کریمی را بداند ! و بی گمان می دانست که استاد کریمی جزئی از رازهایش شده است ٬ جزئی از اندیشه هایی که در همه ی حیاتش بر پیکر ناساز بشریت می تراشید . مسیرهایی که در زندگی می رویم جزئی از هستی ماست ٬ ما را از پیمودن هیچ گریزی نیست ! مسیر زمانی ساخته می شود که در آن گام بر می داریم ! درست مثل اندیشه ها ٬ اندیشه ها زمانی فهمیده می شوند که پا به دایره ی زبان باز کنند . راز نور ستارگان را شنیده اید ؟ ستارگان نمی میرند ٬ مرگ ستاره ها زایش نور است ! هر مرگی زایش نوری ست ! اگر نور مردن انسان ها را نمی بینیم ٬ تفاوت در نگاه های ماست نه مرگ انسان ها و ستارگان ! شمع هایی که برای استاد کریمی روشن کرده بودیم هنوز روشن است ٬ مثل شمع هایی که برای صفورا روشن کردم تا نمیرد ! شمع ها هیچ وقت خاموش نمی شوند ٬ خداوند هیچ وقت نمی میرد و نور هیچ وقت تاریک نمی گردد ٬ اینها گوشه ای از رازهایی ست که در این یک سال فهمیدم ! ایستادن و به مسیر نگاه کردن ٬ سوال کردن ٬ خوش رقصیدن ٬ و حتی گاهی خندیدن از ته دل ٬ و گریستن در سکوت شب سردی که دلتنگ ترانه ی تولدت شده ای ٬ همه ی اینها رازهایی ست که با تو متولد شده اند و تو مسئول پیدا کردن آن هایی ! ستاره های ما به نور بدل می شوند ٬ درست همان روزی که رازهایمان را پیدا کرده باشیم ٬ مثل استاد کریمی که رازهایش را پیدا کرد و به انها پیوست ٬ مثل مادرم که نگاه پریشانش روز آخر آرام بود ٬ مثل مادربزرگم که آفتاب نزده بی هیچ تاملی رازهایش را در آغوش کشید ٬ رازهای انسان های بزرگ است که جهان ما را ساخته اند ٬ رازهای ما در جهان پراکنده اند . و روزی جهان پاسخی برای رازهای ما پیدا خواهد کرد ٬ روزی که همه ی رازها به هم می پیوندند ! سعید وفا / آذر۸۸ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 1:47 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
زن کامل کننده ی بشریت است . مادران نقطه ی آغاز آفرینش است . و مادربزرگ ها شیرین ترین ترانه ای که خدا سروده است . صدای تو نقطه ی آغاز کلام بود . نگاه آرامت سرچشمه ی همه ی دریاها ٬ و لرزش دستان ات دل لرزان ما بود که نکند روزی دیگر نباشی ! تو جاودانه ای اما ! تو سرودی که هیچگاه نخواهد مرد ٬ تو ترانه ای که بی مرگی بقای ذات اوست ٬ خبر رفتن تو از میان آدمیان آخرین غم رفتن مادربزرگ ها بود . بعد از تو کدام مادربزرگ را دوست داشته باشیم ؟ تو را تا زنده ام دوست می دارم ٬ و به یادت خواهم بود ٬ و به یاد مادربزرگ های دیگری که دوستشان داشتم . تو شاید رفته ای ٬ جهان اما ٬ هنوز پر از مادربزرگ هایی ست که زیباترین لحظه ی زندگی شان ٬ لبخند های ماست . سعید وفا / آبان ۸۸ ( تلخ ترین خبری که در همه ی زندگی ام در آبان شنیده بودم درگذشت نیکو خردمند بود . یک سالی است که چرخ گردون همه ی مادربزرگ هایی که دوستشان داشتم را از من گرفتند ٬ مهری مهرنیا ٬ پروین سلیمانی و امروز نیکو خردمند ٬ برای هر سه آنها فاتحه بخوانید ) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 13:53 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
فردا ٬ صبح که بشود ٬ تو مرا بیدار خواهی کرد ؟!
هدیه ات را این بار از آسمان برایم فرستادی ٬ زمانی که فریاد زنان به حیاط آمدم و قطره ای باران بر پیشانی ام نشست . چه کسی مرا خواهد بوسید ؟ پیرمرد می گفت پیشانی مقدس ترین است ٬ تو مرا بوسیدی ٬ پیشانی ام را ٬ گونه ام را ٬ چشمان خیسم را ! آسمان را با ابرها برایم آزین بستی و زمانی که به ابرها نگاه کردم ٬ بوسه های تو بود که از آن ها بر صورتم نشست ! صدای تو در گوشم می پیچد : " لبخند بزن ٬ لبخند بزن " دیشب همه اینجا بودند ٬ تو هم بودی ٬ بودی چون هیچ لحظه ای نبودت را ندیدم ٬ موقع خداحافظی ماشین دایی ناصر پیچید و رفت ٬ مامان بزرگ اون تو نبود ٬ دلم گرفت ! دیدن ماشین دایی ناصر بدون مامان بزرگی که نگاهش کنی خیلی سخته ! مامان بزرگ هم اینجا بود دیشب ٬ اما با ماشین دایی ناصر برنگشت . اینجا بود چون تو اینجا بودی
برای ما دعا کن دعایمان کن که روزهایمان بی معرفت نگذرد و روزگارمان بی اعتقاد نشود ! که دنیا همه ی آرزوی ما نشود ٬ و زیستن نهایت خواسته هامان ! که اسیر دست بدخواهان نشویم و گرفتار اندیشه ی بددلان نگردیم ! که خدایمان یکی باشد و ایمانمان یکی ٬ و از هیچ نترسیم جز بی ایمانی ! دعایمان کن که سخت محتاج دعایم ! ۲۴ آبان ۱۳۸۸ / سعید وفا
یک نوشته هم ساره عزیزم تقدیم کرده بود که لیینکش اینجا هست ( دیوانه بازی )
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 2:4 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
پيش از شما / به سان شما / بیشمارها / با تار عنكبوت / نوشتند روی باد / كين دولت خجستهی جاويد زنده باد - استاد شفيعی كدكنی تو را از رفتن هیچ گریزی نیست ٬ همچون نیاکان بی شرمت . قسم به رنگ سبز فریاد ما ٬ روزی خواهی رفت قسم به سپیدی آسمان شهر روزی خواهی رفت . و قسم به رنگ سرخ خون جوانان ٬ ظلم پایدار نخواهد ماند . شیون زنان بی پناه اما شجاع ٬ بانگ تکبیر جمهور مردم ٬ شعله ی آتش و گریه های بی امان ما از حجم آلوده ی هوایی که تو ساخته ای . همه و همه سوگند می خورند که تو روزی خواهی رفت . و ما آن روز را انتظار می کشیم ٬ ما آن روز را نقاشی می کنیم ٬ آن روز را متولد خواهیم ساخت
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 17:27 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
به ابرها نگاه کنید ٬ ابرها شگفت انگیزند ! به ابرها خیره شوید ٬ ابرها پیام رسانند ٬ معجزه گرند ٬ پر تجربه اند . دعا کنید ٬ دعای خود را زمانی از خدا بخواهید که صدای غرش ابرها را می شنوید و یقین داشته باشید . یقین داشته باشید باران که ببارد خداودند حرف های شما را شنیده است ٬ ابرها پیام رسانند . ابرها پر از اسرار عجیبند ٬ به دنیا آمدن کودک ٬ از دنیا رفتن مادر ٬ باز شدن غنچه ی گل سرخ را از زبان ابرها باید شنید . من یقین دارم ابرهای آسمان شهرم زیباترین ابرهای جهان است . ایمان دارم به روز رفتن ٬ زمانی که ابرها بر فراز آن دشت آشنا گرد هم می آیند و نور می بارد از میان دستانشان . ابرها سایه ی خداست . می آیند تا نگاه تو را به آسمان خیره کنند ٬ آسمان حیاط خانه ی خداست . آن روز در آسمان ٬ ابری نبود ٬ با آرش در خیابان قدم می زدیم که ابرها آسمان را گرفتند ٬ باران بارید . با اشاره ی دستان او به آسمان نگاه کردم ٬ از میان ابرها نور می بارید ٬ از میان سایه ی خدا نور می بارید . زمانی که برگشتیم همه چیز تمام شده بود . ابرها او را با خود برده بودند . و روزی که جسمش در زمین آرام گرفت ٬ در میان سرمای بهمن ٬ هوا بهاری شد و ابرها باران باریدند ٬ ایمان دارم که این ابرهای اسرار آمیز چشمان بینای خداست . و در تیر ماه که مادرش را صدا زده بود ٬ در میان گرمای تابستان ناگهان ابرها آمدند و باران آوردند . اینگونه است که من ایمان دارم به این ابرهای معجزه گر ٬ سایه ی رحمت خدا بر زمین . در کودکی خدا را به شکل ابر می پنداشتم و امروز یقین دارم خداوند توده ی ابرهای به هم فشرده است زمانی که باران از آن می بارد ٬ خداوند همه است و هیچ نیست . به ابرها نگاه کنید ٬ نقشه ی راه را خواهید یافت . شما را هدایت می کنند ٬ ابرها هدایت گرند . سعید وفا / آبان ۸۸ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 15:47 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
نگاهش را , صدایش را , نوازش دستانش را در این دنیای تاریک جستجو نکن ! مادرت تو را در آغوش خواهد گرفت و گونه های سردت را خواهد بوسید . امروز صبح که از خواب بیدار شدی گونه هایت پر از عطر بهشت بود . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 2:11 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
مگر قرار نگذاشته بودیم تو مرا دوست بداری و من گل های داوودی را ؟ من که هر روز به شوق عطر داوودی ها بیدار می شوم ! تو چگونه است که صدای مرا اینقدر زود فراموش کرده ای ! مگر قرارمان نبود که باران ببارد و زیر پتوی آفتاب خورده ای که در ایوان تنها مانده بود با هم چای بخوریم و من مخفیانه دستانم را بر شانه های تو بگذارم ؟ نه ! نه " ح " هیچ قراری بین ما نبود ! هر چه بود از نفس بیمار من بود . چه بی شرم بودم من ٬ زمانی که می خواستم عشقت را بدزدم . و تو بی رحم ٬ زمانی که قلب مرا دزدیده بودی ! قرار بود رنگ موهای تو مشکی باشد ٬ مثل پرهای کلاغ ! و من قار قار کنم ٬ مثل جوجه های کلاغ نه ! انگار هیچ قراری بین ما نبود " ح " هیچ قراری نبود و من بی شرمانه تو را دوست داشتم ! هیچ قراری بین ما نبود و من تو را برای خود دلبسته بودم . نقشه کشیده بودم زمانی که همه خوابند ٬ زمانی که گوشه ی پنجره ی اتاقت باز مانده است تو را بدزدم . همچون کلاغی که بی رحمانه گوشواره از گوش دخترک می کشد ٬ تو را می خواستم از او بدزدم ! کلاغ زخمی می ساخت بر وجود دخترک ٬ و من بر پیکره ی بشریت زخم می زدم " ح " من از روزی که تو را خواستم ٬ همه ی انسانیت را ٬ شرف را ٬ زیر پا گذاشتم ! من تو را نمی خواستم ٬ نفس بیمارم را می خواستم . و نفس بیمار ٬ غافل از همه چیز هر روز برایم دام می چید . امروز صبح خوابت را می دیدم " ح " ٬ روی کاغذ برایم چیزهایی کشیده بودی . و هنوز با من قهر بودی که با دستانت مرا به سوی خود کشاندی . و این تلفن لعنتی زنگ زد ٬ زنگ زد " ح " ٬ زنگ زد و نگذاشت تو را ببینم . گمان می کردم فراموشت کرده ام ٬ اما زمانی که از خواب پریدم و قلبم می زد فهمیدم هنوز تو را دوست دارم ٬ حتی اگر در بیداری دستانت را به سویم دراز نکرده باشی . " ح " تو را دوست دارم ٬ دیگر نمی خواهم تو را داشته باشم ٬ دیگر نمی خواهم تو را بدزدم ٬ تنها می خواهم تو را دوست داشته باشم . تو جزئی از تاریخ منی ! مگر می شود تو را دوست نداشت ! " نگاه اولیوس " را گوش می کنم ٬ مگر می شود گوش داد و به یاد تو نبود ٬ سرمایی که با دیدن چشم های سیاه تو از بین می رفت در خاطرم نقش می بندد ! همه ی موسیقی های دنیا را هم اگر می خواستی برایت جمع می کردم . " ح " من دلتنگم ٬ مشق دلتنگی ام را هزار بار نوشته ام ! جریمه ام تمام نشد ؟ سعید وفا / مهر ۸۸ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 1:11 توسط آبان
|
|
||